تبليغاتX
اسرار

اسرار

تها اوست که از راز همه با خبر است

به تمام کهکشانها؛ به خدای آسمانها؛ به ستارگان روشن

 

به کناره های دريا؛ به نگاه پر شکوهت؛ به قدم به خاک پايت

 

به کبودی افقها؛ به سحر به خنده ی گل؛ به گل و گياه و صحرا

 

به شکوه الوند؛ به خدای عشق و هستی؛

 

به خدا اگر بخندم......

 

به خدا اگر بگريم......

 

تويی اميدم....

 

تويی بهارم....

 

تويی آخرين تلاشم....

 

تويی دومين خدايم........

 

 دوست دارم دیوانه وار؟؟؟....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 16:25  توسط ایمان  | 

 

دل من. . . . .

ســاحل کنـار پنجره مـا رسـيده بـود


اما به نبض پنجره ها دل نبست و رفت

 

نزديک ظهر داغ غزل خيز فصل مهر


بر فرش باد سرد زمستان نشست و رفت

 

انبـوه شـعرهای دلـم بی جواب مـاند


رسم تمام شاعره ها را شکست و رفت

 

دنيا خلاصه شد به اتــاقی شـبـيه عشق


ازاين اتاق گرم و صميمانه رست و رفت

 

قصه ، تمام جاذبه اش فصل آخــر است


حيف از کتاب دل...که چه آرام بست و رفت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 23:35  توسط ایمان  | 

داستان ديوانگی و عشق (گمنام )

زمان های قديم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود. فضيلت ها و تباهی ها دور هم

 جمع شده بودند.

ذکاوت گفت بياييد بازی کنيم. مثل قايم باشک!

ديوانگی فرياد زد: آره قبوله من چشم می زارم!

چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد٬‌ همه قبول کردند.

ديوانگی چشم هايش را بست و شروع به شمردن کرد: يک٬ ... دو٬ ... سه٬ ... !

همه به دنبال جايی بودند که قايم بشوند.

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

خيانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.

اصالت به ميان ابر ها رفت.

هوس به مرکز زمين راه افتاد.

دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت٬ به اعماق دريا رفت.

طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق.

آرام آرام همه قايم شده بودند و

ديوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬ ...

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.

تعجبی هم ندارد. قايم کردن عشق خيلی سخت است.

ديوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزديک می شد٬ که عشق رفت وسط يک دسته گل رز آرام نشت

نشت.

ديوانگی فرياد زد: دارم ميام. دارم ميام ...

همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود.

بعد هم نظافت را يافت. خلاصه نوبت به ديگران رسيد. اما از عشق خبری نبود.

ديوانگی ديگر خسته شده بود که حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در

 آن سوی گل رز مخفی شده است.

ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه گل از درخت کند و آن را با تمام قدرت داخل گل های

رز فرو برد.

صدای ناله ای بلند شد.

عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد٬ دست هايش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين

 انگشتانش خون می ريخت.

شاخهء درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود.

ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت

حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نيست دوست من٬ تو ديگه نميتونی کاری بکنی٬ فقط ازت خواهش

 می کنم از اين به بعد يار من باش.

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.

و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق 

سرک می کشند ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 21:18  توسط ایمان  | 

 

 

تو تعبير کدام خوابی

 

که با طلوعت حوصله ی پنجره سر نمی رود

 

تن آيينه نمی لرزد

 

پل هبوط نمی کند

 

نردبان حيات گيج نمی خورد

 

  حتی  قلب شکسته دل به بهانه نمی ده

 

شعر از زهرا قنبرزاده

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 22:9  توسط ایمان  | 

 

عشق

عشق يک واژه زيباست اگر برگردی


زندگی چيدن روياست اگر برگردی


در پس کوچه ای از اشک اقامت دارم


بهترين کوچه همين جاست اگر برگردی


فصل خاکستری مرگ به ما رو کرده


سهم ما آبی درياست اگر برگردی


بی تو زرديم در اين فصل مسيحايی سبز


مرگ يک واژه بی جاست اگر برگردی

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 18:4  توسط ایمان  | 

سحرگاهیست و من با قلبی اکنده از درد

و غروری که برای عشق تو شکسته

این چنین خودم را تفسیر می کنم

من از چشمان شبنم زده مهتاب امده ام

از کنار جوانه های عشق

وطنین قلب شکسته ام و چشمان باران خورده ام، آمده ام

تا دوباره در اغوشت بگیرم

و برایت از تنهایی شبهای غربت بگویم

از احساس باران هنگام لمس زمین

از ارامش موجهای دریا

واین را می گویم

من بی تو مثل شاخه ای خشک می مانم

به تک درختی بی بار در کویر تشنه بی تو به ترانه ای می مانم

که بر لب هیچ کس نمی نشیند

پس مرا پذیرا باش ای هستی من

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 21:24  توسط ایمان  | 

 

زيباترين تصويري که در زندگانيم ديدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود.

زيباترين سخني که شنيدم سکوت دوست داشتني تو بود.

 زيباترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود.

زيباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار تو بود.

 زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود.

زيباترين هديه عمرم محبت تو بود.

 زيباترين تنهاييم گريه براي تو بود.

 زيباترين اعترافم عشق تو بود

با تشکر از همه دوستان عزیز

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 21:24  توسط ایمان  | 

                               به نام خداوند قلب و قلم

سلام. . . .

از آنچه كه دارم و آنچه از خوبيها آرزو مي كنم صادقانه نثارت ...


دستاني كه هميشه نوشتن را آغاز مي كنند و براي بهترينها مي نويسند براي تو كه صادقانه مي گوئي


من سالهاست كه بر صفحه هاي هميشگي دلت نوشته ها نوشته ام و پاهاي كوچك ماه را احساس مي

 كنم كه ساكت و خموش و بر چين هاي دلت راه مي رود. شايد روشني ماه الهام بخش چيزهايي است

 كه مي توان با آنها غنچه زيباي احساس را شكفت و يا مي توان با خيال سبز بودن تا اوج آسمانها سفر

 كرد. و اين من بودم كه در اوج آسمان چشمانت سفر كردم . شايد نازنين من آنقدر روشن نباشد كه

بتوان از آن شاخه اي براي يار چيد و يا سوار بر آن با پرستوها تا ديار آشناها سفر كرد اما مي دانم با آن

مي توان پرو بالي تازه يافت تا طعم شيرين زلالي احساس را چشيد من از آنچه در وجودمان است مي

نويسم .مي نويسم تا مرز بودنها تا احساس لطيف شدن


وقتي پنجره شب بر چهره ما خيره مي شود در پس هاله ي اطرافش قلمي از روح دميدن است كه سالها

 در انتظارش بوديم تا شايد تا مرز ماه با آن رفت و من نازنينم را هاله اي كوچك به دور ماه بيابم تا در زير

اين سايه سپيدرنگ همراهت باشم پس همراهم باش ......


و در انتهاي راه از كسي كه ياريش پنچره اي از روشنائي به رويمان باز كرد صميمانه سپاسگزارم .


(متن از خودم) ز- اسماعیلی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 22:16  توسط ایمان  | 

 

درد دل با ......


با تو امشب حرف دارد اين دلم بيدار باش.


با تو امشب شکوه ها دارد دلم هشيار باش


می نوازم خاطراتت امشبی را جان من


همچو آهنگ غزل بر پرده گيتار باش .


آه زيبا موج سرگردان عشقم بی وفا


امشبی را همچو من در حسرت ديدار باش .


بی هدف ماندم ، شکستم ، باختم زيبای من

 
امشبی را در گذر با من بمان ايثار باش .


در فراقت خو گرفتم با غزل شيدای من


امشبی را در کنارم تا سحر بيدار باش

با تشکر از ز- اسماعیلی

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 22:16  توسط ایمان  | 

 

دل من.....

 

دل من یه روز به دریا زد ورفت...

پشت پا به رسم دنیا زد و رفت...

زنده ها خیلی براش کهنه بودن...

خودشو تو مرده ها جا زد و رفت...

هوای تازه دلش می خواست ولی...

آخرش تو غبارا زد و رفت...

دنبال کلید خوشبختی می گشت...

خودشم قفلی رو فقلا زد و رفت...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 22:55  توسط ایمان  |